روانشناسی سلامت

بیماران خیالی

invalid imaginary بیماران خیالی
مشاور سابیو
نوشته شده توسط مشاور سابیو

میخواهم درباره بچه هائی حرف بزنم که خود را به بیماری می زنند تا جلب محبت کنند و یا از رنج فرار نمایند که آنها را بیماران خیالی می نامند. ولیکن قبلا مقدمه ای می نویسم.

مولیر نمایشنامه نویس صده هفتم فرانسوی نمایشنامه ای دارد به نام بیمار خیالی وفور نیز وقتی داشت نقش بیمار خیالی را در صحنه تماشاخانه بازی می کرد یکدفعه دچار تهوع شد و پس از خونریزی زیادی از دهان چند ساعت بعد در گذشت.
باری قهرمان این نمایشنامه دچار به بیماری روانی است و پیوسته دلش می خواهد بیمار باشد. اینست که برای پزشکان و کسانی که پول نزول میدهند وزن ریاکار و حریص خود طعمه خوبی می شود. تا اینکه پزشکی به خواستگاری دخترش می آید وری که همیشه خود را بیمار تلقی می کرد. می خواست به هر قیمتی شده دخترش را به عقد این پزشك در آورد.
خلاصه اطرافیانش برای اینکه این ازدواج را بهم بزنند بهر حیلهای متوسل شدند تا او را از بیماریها بترسانند و بعد به لباس طبیب در آمدند و به او اندرزهائی دادند تا بالاخره ازدواج اجباری دختر بیمار خیالی را بهم زدند.
منظورم ازین مقدمه اینست که این بیماری خیالی يك واقعيت علمی دارد و عده ای بدان مبتلی هستند، چنانکه ذیلایكی ازین موارد را برایتان شرح میدهم .خانم آموزگاری برایم چنین حکایت می کرد که : شاگردی داشته به نا۔ که مرتبا غیبت می کرد و وقتی که همان دوروز در هفته را به مدرسه می آمد درسهای گذشته را فقط به خاطر او که از خانواده متمکنی بود، بازگو کن مقداری از وقت من و سایر شاگردان را می گرفت تا اینکه يك روز تصمی به دیدن مادرش بروم. مادرش که بك زن معاشرتی و امروزی بود از تقاضای ملاقات من استقبال کرد.
وقتی که از ج. سخن به میان آوردم مادرش بیدر نك گفت: آخر نمیدانم چرا. ج. اینهمه مریض میشود علت غیبتش در مدرسه نیز همین بیماری لعنتی است که دست از سر او بر نمی دارد و حالا تصمیم گرفتیم مدرسه اش را عوض کنیم تا شاید حالش بهتر شود. امروز نیز او را به مدرسه تازه فرستادیم البته به زور او را از تختخواب بلند کردیم زیرا اگر باز هم همچنان به غیبت کردن ادامه بدهد ، شك نیست که امسال مردود خواهد شد. ازین گذشته يك معلم سرخانه نیز برایش گرفتیم تا هر وقت که دچار سرما خوردگی میشود ، لااقل از درس عقب نماند . آخر هوا هم خیلی بد است . اینطور نیست. البته تصمیم داریم اگر حالش بهتر شود، به جنوب برویم تا شاید گرمی هوای آنجا شر این سرماخوردگی لعنتی را از سر پسرم واکند.
حرف مادر. ج. را قطع کرده گفتم پسر شما چرا اگر می خواست غیبت کند به مدرسه خبر نمیدادید و از همه مهمتر چرا همین موضوع تعویض مدرسه را بدون اطلاع مدرسه انجام دادید.
مادر. ج. که دستپاچه شده بود گفت : در خصوص تعویض مدرسه البته چون احتياج بسوابق ج. در مدرسه جدید هست، به مدرسه شما اطلاع خواهیم داد ولیکن در مورد اینکه چرا در مورد غیبت های مکررش به شما چیزی نمی نوشتیم یا تلفنی نمی کردیم. باید بگویم که هزار بار بهج. گفتم که بشماخبر بدهد، آخرمن دلم میخواهد او يك بچه مستقلی بشود، نسبتا دیگر برای خودش مردی شده است، چند روز دیگر دهساله خواهد شد، با توجه به این امر که به من حق میدهید که عوض او برای شما نامه ننویسم. نتیجه راهم که ملاحظه می فرمائید.
مادر ج، درینجا به بحث در باره سلامت خودو پسر منحصر به فردش. ج. پرداخت وگفت که پسرش را به بهترین متخصصان طب اطفال نشان داده و حتی پیش روانپزشك و پزشک اعصاب نیز رفته است ولیكن پسرش همیشه نازك نارنجی بوده است. اخیرا نیز لوزتین او را عمل کردیم. اینهم برای خودش حکایتی دارد. از چهار نفر جراحی که لوزتین او را معاینه کردند دو نفرشان با عمل مخالف بودند ، یکنفرشان می گفت که اندکی باید صبر کرد و فرد چهارمی عقیده اش این بود که فرصت را نباید از دست داد و بیدرنك بایدعملش کرد و عمل هم کرد البته به این دلیل به عقیده اش عمل کردیم که از دوستان ما بود.
مادر. ج. ادامه داد، آخر پسرم گذشته از لوزتین دچار سوء هاضمه نیز بودوچندی پیش نزديك بود آپاندیسش را عمل کنیم، رنگش خیلی زرد شده بود و زیاده از حد درد می کشید، تا در نتیجه گفت: بله پسرم خیلی نازك نارنجی است، باید با او مدارا کرد. البته این دفعه اگر مریض شد، می خواهم يك ماه او را به يك جای خوش آب و هوا بفرستم.
خانم آموزگاری که این قصه را برایم حکایت می کرد به سخنانش ادامه داد و گفت: وقتی که با مادر ج. خدا حافظی کردم و از خانه شان خارج شدم گیج گیج بودم. درست است که.ج. اندکی رنك بریده و بیجان به نظر می آید ولیكن بهیچوجه لاغر نبود و پدرش نیز اسمش را گذاشته بود. ج. چاقه وازین گذشته وقتی که با بچه ها بازی می کرد گونه هایش مثل يك بچه سالم گل می انداخت و سرما خوردگیش را فراموش می کرد .
خانم آموزگار تصمیم می گیرد که از نزديك این بچه را مورد مطالعه قرار دهد و بهمین منظور نامه ای به مادر. ج. نوشت و از او خواست که به او اجازه داده شود تا مدتی این بچه را زیر نظر گیرد (خانم آموزگار مزبور دانشجوی یکی از دانشکده ها بود و با استفاده از ین فرصت می خواست گزارشی برای معلم روانشناسیش تهیه کند مادر .ج. نیز ازین پیشنهاد استقبال کرد و خانم آموزگار کار تحقیق خود را آغاز کر دیر روزی که هوا نسبتا کرم بود و خانم آموزگار تصمیم گرفته بود به اتفاق . ج. بدگو برود مادر ج. شال گردنی آورد به دست خانم آموزگار داده گفت. من ای را برای پسرم دوختهام و دلم میخواهد اگر میخواهید او را به گردش ببرید، سعر کنید این شال گردن را به گردنش ببندد. می ترسم سرما بخورد و گلویش درد یک پسرك نیز با اینکه عرق میریخت شال گردن را به سروکله اش بست و براه افتاد و با اینکه آب ار دماغش فرو می ریخت قادر نبود از سفارش مادر عدول کرده دستمالش را از جیب شلوارش در آورد و مرتبا آب دماغش را بالا می کشید.
خانم آموزگار او را به یکی ازین گردشگاهها برد و بالاخره به هر نحوی بود وادارش کردکه شال گردنش را موقتا هم که شده بدهد به او و مشغول بازی شود. در این هنگام خانم آموزگار متوجه شد که ج. مثل يك بچه سالم وارد جرگه بچه های دیگر شده و به بازی مشغولست و .ج. در حالیکه چشمانش از شادی می درخشید و صورتش گل انداخته بود دو پاکه داشت هیچ دو با هم قرص کرده با بچه ها میدوید و به هیچ وجه بحالی و کمروئی از خود نشان نمی داد. در همین اثنا بود که پایش به سنگی گیر کردو سکندری خورد و به سر به زمین افتاد و پایش مجروح شد و بنا کرد به شدت گریه و زاری کردن خانم آموزگار نیز بیدر ذك تنظيف قشنگی برایش تهیه کرد و به پایش بست و ناز و نوازشش کرد تا تسکین یافت و حالا باید به نتایج تربیتی خانم آموزگار مزبور در مورد این پسر بچه دهساله اشاره بکنم. خانم آموزگاد عقیده داشت که. ج. بهیچوجه ضعیف تر و یا نازك نارجی تر از دیگر بچه ها نبوده است بلکه علت نازك نارنجی بودن او یکی این بود که در همان سال اول زندگی دچار بیماریهای سختی شده بود و این امر موجب گشته بود که مادر دلواپس و عصبیش که همواره نگران پسر منحصر به فردش بود ، به محبت و پرستاریش بیفزاید و بالاخره همین پرستاری ها و نوازش های بیش از اندازه بچه را عادت داده بود به اینکه با این ناز و نوازش های اضافی خوکند و هرگاه که حس می کرد که از مقوله محبت مادر نسبت به او کاسته شده است، بی درنگ خود را به بیماری میزد تا مادر را به بذل محبت اضافی برانگیزاند . پس بیماری های ماههای اولیه زندگی از یکطرف و شخصیت دلواپس و عصبی مادر از طرف دیگر موجب شده بود که .ج. به صورت يك بيمار خیالی در آید . پدر. ج. نیز به نوبه خود سر بسر پسرش میگذاشت غافل از اینکه همین سر به سر گذاشتنها موجب می شود که پسرش بطور ناخود آگاهانه بیشتر به فکر جلب و برانگیختن محبت و نوازش های مرضی مادرش نسبت بخود بشود. ج. در حقیقت خودش را به بیماری نمیزد بلکه واقعا احساس می کرد که سرش درد می کند و یا دلش ناراحت است. واقعا گاه سرما می خورد ( برای اینکه بیش از اندازه خود را با لباس گرم نگاه می داشت ولیکن چون خود را در اطاق گرم و مسدود محبوس می ساخت این بود که دوران بیماریش طولانی تر از معمول میشد. وقتی هم که زمین می خورد براستی درد می کشید. چرا؟ برای اینکه این طور عادت کرده بود که توجهش را ناخود آگاهانه به درد متمرکز کند و در نتیجه بر شدت آن بیفزاید. از ینها گذشته این بچه کوششی برای نجات یافتن ازین عادت مضر بروز نمی داد . فاقد قدرت اراده بود مثل این بود که مرتبا با خود می گفت چرا جلوگریه ام را بگیرم و یا سعی کنم که مریض نشوم، مگر همین چیزها بهترین وسیله جلب محبت بی حساب مادرم نمی شوند؟. ..
چنین کودکی به یقین احتیاج دارد که انگیزه ای پیدا کند و به اصطلاح هما نطوری که با دوای مقوی جسم را تقویت می کنند ، روحش را با این انگیزه تقویت کند . ناگفته پیداست که سرزنش کردن و آزار دادن و ریشخند کردن چنین بچه ای حاصلی جز اینکه بر عدم قدرت او اضافه کند و او را همچنان محتاج بی اراده محبت دیگران سازد، نخواهد داشت بلکه راه معالجه چنین افرادی که ما نام آنها را بیماران خیالی می گذاریم اینست که در عین حالی که به دردهای خیالی آنها توجه می کنیم باید توجه آنها را رفته رفته به فعالیت وجنب وجوش معطوف سازیم یعنی نوق بازی و کار و کوشش را در آنها برانگیزیم تارفته رفته خیال بیماری از سرشان بیفتد. مثلا اگر به همین پسر بچه باد بدهیم که در اوقات فراغت مثلا برای خودش نجاری کند و یا با بچه ها به بازی

مشغول شود و یا به تفریح و گردش برود ، دیر یا زود دردهای بیماری های متعدد خود را فراموش خواهد کرد . زیرا چنانکه دیدیم وقتی که خانم آموزگار اورا به گردش برد کاملا قادر بود لحظاتی را بدون اینکه به فکر بیماریهای خود باشد، به بازی با همسالان خود ادامه دهد.
فکر نکنید محبت زیاد ممکن است کودک را به بیماریهای خیالی دچار سازد. بلکه بسیار دیده شده است بچه هائی که در اوان کودکی به بیماریهای مسری نظیر سل گرفتار شده و به اجبار سال ها در محیط بیمارستان زیسته اند و یا به سبب فقر مادی از غذای خوب محروم مانده و یا به علت جدائی پدر و مادرشان طعم امنیت و محبت را نچشیده اند پیوسته ناخود آگاهانه به دنبال این میگردند تا به وسیلهای صدمه ای به خودبزنند تا بدینواسطه از روبرو شدن با واقعیت ناگواری که مترادف با لفظ زندگی در ذهن آنهاست ، پرهیز کنند. علت بیماری های خیالی این بچه ها اینست که از زندگی می ترسند و از ترس زندگی به يك مرگ تدریجی که بیماریهای مکرر باشد پناهنده میشوند.

خلاصه مقاله،

اینست که در برابر چنین بچه هائی اعم از گروه اول که از محبت زیاد بیمار خیالی میشوند و یا گروه دوم که از کمبود محبت به همین در دچار می گردند، نباید به آنها گفت که تو مریض نیستی و خودت را به بیماری می زنی بلکه عاقلانه اینست که اولا آنها را به پزشکی نشان بدهیم تا معلوم شود که ناراحتی جسمی شان کدامست و پس از مشورت با پزشگی دومین اقدامی که باید بکنیم اینست که از اهمیت دادن بیش از اندازه به بیماری کودك باید جدا احتراز کرد و مخصوصا نباید به بچه نشان دهیم که دلمان بدو می سوزد زیرا ترجم اثر پسندیده ای در روح و شخصیت او نخواهد داشت . و از این دو اقدام که بگذریم باید در هر موردی به نحوی عمل کرد و به اصطلاح يك نسخه کلی نمی توان نوشت ولی آنچه که باید بدان توجه شود اینست که اولا علت تمارض بچه را دریافت و در ثانی اینکه همیشه سعی کرد با محبت موجب ایجاد انگیزه وشوق زندگی در بچه بکنیم مثلا زمانی محبت به او نشان بدهیم که سالم و سرحال است و یا نمرات خوبی از مدرسه آورده و یا در بازی شوق و شور از خود نشان داده است تا رفته رفته میان محبت شما که نثار او می کنید و شور و شوق و انگیزه زندگی وازین قبیل، يك قسم توافق و پیوستگی در ذهن او به وجود آید به طوری که با دیدن محبت به یاد زندگی و سلامت و شور و شوق و از توجه به بازی و سر زندگی و غیره به یاد محبت بیفتد.

درباره نویسنده

مشاور سابیو

مشاور سابیو

درج دیدگاه